تبلیغات
:. خزان آرزوها .:
بگو چه مرگته دل من ...
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox


===========================

.

=========================== خطاطی نستعلیق آنلاین ===========================


===========================

=========================== =========================== =========================== شیشه ای میشکند.یک نفر میگوید که چرا شیشه شکست؟ دیگری میگوید: شاید این رفع بلاست دیگری می پرسد شیشه پنجره را باد شکست؟ دل من سخت شکست هیچ کس هیچ نگفت... کسی صدای شکستنش را نشنید...غصه ام را نشنید از خودم میپرسم ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر بود ... به رفع کدامین بلا دل من شکست... افــــــــــسوس ===========================

کوچ کردم که دلم را به کسی نسپارم 
حس خوبیست که من این   همه بی آزارم

عشق احساس قشنگیست ولی من شخصا 
دیدگاهی متفاوت به دو عاشق دارم

خوش ندارم به کسی قولی و قلبی بدهم
که به یک حادثه روزی دل از او بردارم

این دلیلی ست که در این سفر تنهایی
از مسیری که به عشقی برسد بی زارم


نوشته شده توسط :Ali black13
پنجشنبه 22 مرداد 1394-01:14 ق.ظ



نوشته شده توسط :Ali black13
شنبه 3 خرداد 1393-12:12 ب.ظ

دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد
کارون ز چشمه خشکید البرز لب فرو بست
حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد
دیو سیاه دربند آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو گرز گران ندارد
روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها بر کام دیگران شد
نادر ز خاک برخیز میهن جوان ندارد
دارا ! کجای کاری دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند دارا جهان ندارد
آییم به دادخواهی فریادمان بلند است
اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد
سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس شیر ژیان ندارد
کو آن حکیم توسی شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کوروش ای مهرآریایی
بی نام تو ، وطن نیز نام و نشان ندارد

سیمین بهبهانی



نوشته شده توسط :Ali black13
شنبه 3 خرداد 1393-12:08 ب.ظ

««خیـــال پـــدر»»

شب بود و ماه و اختر و شمع و من و خیال

خواب از سرم به نغمه مرغی پـریده بـود

در گـوشه اتـاق فـرو رفـته در سـکوت
رویـای عـمر رفـته مـرا پـیش دیـده بـود

در عـالم خـیال به چـشم آمـدم پــدر
کز رنج چون کمان قد سَروش خمیده بود

مـوی سیاه او شـده بـود انـدکی سـپید
گویی سپیده از افـق شـب دمـیده بـود

دستی کشید بر سر و رویم به لطف و مهر
یـکسال مـیگـذشت پـسر را نـدیـده بـود

یـاد آمـدم کـه در دل شـبها هـزار بـار
دست نوازشم به سر و رو کشیده بود

چـون مـحو شد خیال پـدر از نـظر مـرا
اشکی به روی گونه زردم چکیده بـود

سهراب سپهری

پدر عزیزم روزت مبارک




نه چشم دل به سوئی، نه باده در سبوئی

که تر کنم گلوئی بیاد آشنا من

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ؟ که زنده ام چرا من؟

دلم گرفتـــه ای دوست، هوای گریــــه با من

گزیده ای از شعر هوای گریه، سیمین بهبانی



نوشته شده توسط :Ali black13
دوشنبه 22 اردیبهشت 1393-10:54 ب.ظ


امروز با شاخه گلی سرخ ودستانی لرزان به دیدارت می آیم

این اشک های من از سردلتنگی است

دلتنگی برای بوسه زدن بر دستهای مهربانت

کاش بودی

امروز دلم آتش گرفت ودوباره جای خالیت را حس کردم

می دانم جای تو خوب است

وفرشته های آسمان امروز را برایت جشن می گیرند

آخر میدانم که بهشت زیر پای توست.

کاش فقط امروز نگاهت را داشتم

خدایا کاش فقط یک بار دیگر

آغوشش را داشتم


مادر عزیزم روزت مبارک




نوشته شده توسط :Ali black13
یکشنبه 31 فروردین 1393-09:16 ق.ظ




ای وای مادرم

آهسته باز از بغل پله ها گذشت

در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود

امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه

او مرده است و باز پرستار حال ماست

در زندگیّ ما همه جا وول می خورد

هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست

در ختم خویش هم به سر کار خویش بود

بیچاره مادرم

 

هر روز می گذشت از این زیر پله ها

آهسته تا بهم نزند خواب ناز ما

امروز هم گذشت

در باز و بسته شد

با پشت خم از این بغل کوچه می رود

چادر نماز فلفلی انداخته به سر

کفش چروک خورده و جوراب وصله دار

او فکر بچه هاست

هر جا شده هویج هم امروز می خرد

بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها

 

او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت

اقوامش آمدند پی سر سلامتی

یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود

بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند

لطف شما زیاد

اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:

این حرف ها برای تو مادر نمی شود.

 

او پنج سال کرد پرستاری مریض

در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد

اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ

تنها مریضخانه، به امّید دیگران

یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.

در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود

پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد

صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه

طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین

دریاچه هم به حال من از دور می گریست

تنها طواف دور ضریح و یکی نماز

یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید

مادر به خاک رفت.

 

این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور

یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او

اما خلاص می شود از سرنوشت من

مادر بخواب، خوش

منزل مبارکت.

 

آینده بود و قصه ی بی مادریّ من

نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ

من می دویدم از وسط قبرها برون

او بود و سر به ناله برآورده از مغاک

خود را به ضعف از پی من باز می کشید

دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه

خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع

ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه

باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش

چشمان نیمه باز:

از من جدا مشو.

 

می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود

انگار جیوه در دل من آب می کنند

پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم

خاموش و خوفناک همه می گریختند

می گشت آسمان که بکوبد به مغز من

دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه

وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد

یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان

می آمد و به مغز من آهسته می خلید:

تنها شدی پسر.

 

باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی

دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض

پیراهن پلید مرا باز شسته بود

انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:

بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟

تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر

می خواستم به خنده درآیم به اشتباه

اما خیال بود

ای وای مادرم...


« شهریار»




نوشته شده توسط :Ali black13
شنبه 30 فروردین 1393-10:21 ب.ظ




خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .

خدا گفت : پس می خواهی با من گفتگو کنی ؟

گفتم :اگر وقت داشته باشید .

خدا لبخند زد ،

وقت من ابدی است .

چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی از من بپرسی ؟

گفتم : چه چیز بیشتر از همه شمارا در مورد انسان متعجب میکند ؟

خدا پاسخ داد....

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .

عجله دارند که زود تر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند

این که سلامتشان صرف به دست آوردن پول میکنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکند .

این که با نگرانی نسبت به آینده ، زمان حال فراموششان میشود .

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال .

اینکه چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد .

و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .

خداوند دستهای مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم بعد پرسیدم.........؟

به عنوان خالق انسانها ،می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند ؟

خدا با لبخند پاسخ داد ، یاد بگیرند که نمی تواندیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد .

اما می توان محبوب دیگران شد .

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دی گران مقایسه کنند .

یاد بگیرند ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد ، بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد .

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه میتوانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ، ایجاد کنیم .

و سالها وقت خواهد برد تا آن زخم التیام پیدا یابد .

با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرند .

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقاً دوست دارند ، اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان

دهند .

یاد بگیرند که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کند و آن را متفاوت ببینند .

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را بببخشند ، بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .

و یادبگیرند من اینجا هستم . همیشه

اثری از ریتا استریکلند

 




نوشته شده توسط :Ali black13
شنبه 30 فروردین 1393-11:16 ق.ظ

ای ایران بهاره خانم 3 ساله خواهر زاده خودم هست
[]




نوشته شده توسط :Ali black13
سه شنبه 10 دی 1392-10:03 ب.ظ

نفس


اگه عمرم یه نفس بود . . . واسه دیدار تو بس بود
آخه عاشق تو بودم . . . نبودم!!؟

اگه دیر به تو رسیدم. . . اگه آخرش بریدم
ولی آرزومو دیدم . . . ندیدم
!!؟

از خدا چیزی نخواستم . . . جزء یه عشق یادگاری
پیشکش تو که یه روزی . . . بتونی تنهام بذاری

از تو هم چیزی نخواستم . . . که به فکر من نباشی
میدونی دلم نیومد . . . پای عشق من فدا شی

اگه قسمتم نبودی . . . ولی فرصتم که دادی
این دو روز آخر عمری . . . با تو باشم

وقتی این شعرو میخونی . . . که تو دنیای تو نیستم
از خدام بوده که با تو . . . آشنا شم


اگه عمرم یه نفس بود . . .



نوشته شده توسط :Ali black13
شنبه 9 آذر 1392-10:10 ب.ظ



نوشته شده توسط :Ali black13
چهارشنبه 19 تیر 1392-11:44 ق.ظ











  • تعداد صفحات :9
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...