تبلیغات
:. خزان آرزوها .: - یك داستان كوتاه و بسیار جالب و آموزنده
بگو چه مرگته دل من ...
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox


===========================

.

=========================== خطاطی نستعلیق آنلاین ===========================


===========================

=========================== =========================== =========================== شیشه ای میشکند.یک نفر میگوید که چرا شیشه شکست؟ دیگری میگوید: شاید این رفع بلاست دیگری می پرسد شیشه پنجره را باد شکست؟ دل من سخت شکست هیچ کس هیچ نگفت... کسی صدای شکستنش را نشنید...غصه ام را نشنید از خودم میپرسم ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر بود ... به رفع کدامین بلا دل من شکست... افــــــــــسوس ===========================

روزی مردی , عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نیش زد. مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد , اما عقرب بار دیگر او را نیش زد . رهگذری او را دید و پرسید:”برای چه عقربی را که نیش می زند , نجات می دهی” . مرد پاسخ داد:”این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم



نوشته شده توسط :Ali black13
دوشنبه 4 مرداد 1389-09:54 ب.ظ