تبلیغات
:. خزان آرزوها .: - * * مناظره ای عاشقانه و خواندنی بین لیلی و مجنون
بگو چه مرگته دل من ...
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox


===========================

.

=========================== خطاطی نستعلیق آنلاین ===========================


===========================

=========================== =========================== =========================== شیشه ای میشکند.یک نفر میگوید که چرا شیشه شکست؟ دیگری میگوید: شاید این رفع بلاست دیگری می پرسد شیشه پنجره را باد شکست؟ دل من سخت شکست هیچ کس هیچ نگفت... کسی صدای شکستنش را نشنید...غصه ام را نشنید از خودم میپرسم ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر بود ... به رفع کدامین بلا دل من شکست... افــــــــــسوس ===========================

مناظره ای عاشقانه و خواندنی بین لیلی و مجنون

 

لیلی گفت: موهایم مشکی ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج،

 دلت توی حلقه های موی من است.

 نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟

 نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟

مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت: نه نمی خواهم،

گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم.

 دلم را هم.

لیلی گفت: چشمهایم جام شیشه ای عسل است، شیرین،

 نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟

 شیرینی لیلی را؟
 

مجنون چشمهایش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است، تلخ.

 تلخی مجنون را تاب می آوری؟

 
لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیده نخلستان است.

 خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند.

 نمی خواهی خرما بچینی؟
 

مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.

 
لیلی گفت: دستهایم پل است. پلی که مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر.
 

مجنون گفت: اما من از این پل گذشته ام. آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.
 

لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی ست.

 بی سوار و بی افسار.

عنانش را خدا بریده، این اسب را با خودت می بری؟
 
مجنون هیچ نگفت.
 
لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛ تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن.
 

لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد.



نوشته شده توسط :Ali black13
جمعه 15 مرداد 1389-03:48 ب.ظ